تبليغاتX
sard o garme zendegi !

sard o garme zendegi !

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند ....

 

پـرسید :

فرزندم پس آدمت کو.... ؟؟

اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم :

 

در آغوش حـــوای

دیگریـست .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 PM توسط wood girl| |

آري

راست مي گوئي

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،

تنها یــــک کلمه است

"میگذرد"

ولی دق می دهد تـــــا بگـــــــــــــــــذرد......!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 1:36 PM توسط wood girl| |

گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند...

به جای شمع ،گرد چراغهای بی احساس خیابان میروند...

                                                            

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 12:38 PM توسط wood girl| |

خدایا !

قلبم تشنه ی نور و عشق توست.

هر روز به افکار و آرزوهایم بیا

به رویاها و اشک ها و خنده هایم بیا

از سر رحمت در فرامئشی هایم ظاهر شو

به عبادتم ٬ به کار٬به زندگی و مرگم بیا .

خدایا !

از سر لطف و عشق با من باش !

** ٫٫٫**٬٬٬**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**٫٫٫**

قلبت را تهی ساز

و آنگاه خداوند آنرا از عشق لبریز خواهد کرد

قلب تا زمانی که در عشق خدا آرام نگیرد

بی قرار است

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 4:27 PM توسط wood girl| |

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مدادپاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش ... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزم!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که ...... به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 7:35 PM توسط wood girl| |

خویشاوندان خدا

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.

او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.زن جوانی از انجا می گذشت .

همین که چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشمهای او خواند.

دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش لباس گرم و کفش خرید.

آنها بیرون آمدند و زن به پسرک گفت:حالا به خانه برگرد.

پسرک سرش را بالا آورد و نگاهی به او کرد و پرسید :

"خانم شما خدا هستید ؟؟"

زن جوان لبخندی زد و گفت:نه پسرم من بندگان او هستم.

پسرک گفت:"میدانستم با خدا نسبتی دارید ... "16500000

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 5:51 PM توسط wood girl| |

        

        کاش می شد تلخی های زندگی را...

        با گذاشتن یک نقطه در روبرو به پایان رساند!

        کاش می توانستم جلوی عبور تو...

        یک کاما بگذارم!

        تا تاملی کنی و ببینی...

        چه میکند با من...

        ع...

        ب...

        و...

        ر...

        ت...

        تو یی که هر گز از نگاهم نخواندی

        دلتنگی هایم را...

        دو ست داشتن ها یم را...

        و مرا با گذاردن

        علامت بهت!

        تنها گذاشتی

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:23 PM توسط wood girl| |

         نه یادی میکنی از من

          نه از یادم جدا میشی

          یقین دارم که یک روزی

          تو مدیون خدا میشی

          هنوزم دلخورم

          از اونی که دل تورو برده

          یه روز میای سراغ من

          که این عاشق دیگه مرده

          دیگه حتی صدایی نیست

          یه روز حسرت به دل میشی

          دیگه حتی ندایی نیست

          نه دل میدم نه میگیرم

          دیگه از عاشقی سیرم

          یه روز حتی تو این دنیا

          دل  و میذارم و میرم

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 7:52 PM توسط wood girl| |

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...

 اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...

زندگي چيزيست شبيه يک حباب..

عشق آباديه زيبايي در سراب...

 فاصله با آرزو هاي ما چه کرد...

 کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد...

-----------------------------------

دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم

با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و از من دریغ می کرد

 گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم ..

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:49 PM توسط wood girl| |

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم…

چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم…

کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم…

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردم…

خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهـایشان را احساس کنم…

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 2:38 PM توسط wood girl| |

امشب خیلی دلم گرفته

از زمین و زمان خستم چقدر آدما نامرد شدن

از همه چی گذشتم از دنیا و تمام آدماش

ما آدما تا وقتی زنده ایم قدر همو نمیدونیم مرده پرستیم

خدا کجایی دارم میمیرم      کم آوردم !

--------------------------------------------

به چهره زرد و غم گرفته ام نگاه کن

لبخند نزن...

خوب میدانی که دنیا گذراست

نه شادی تو ماندنی است و نه غم من...

 

چشمان من چرا نمی بارید ؟

پس عقده های دلم را چگونه خالی کنم ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 1:27 AM توسط wood girl| |

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود

تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود

میخواست که از اینجا بره اما نمیدونست کجا

دلش پر از گلایه بود اما نمیدونست چرا

دفتر خاطراتشو تو طاقچه گذاشت و رفت

عکس های یادگاریشو برای ما گذاشت و رفت

دل که به جاده می سپرد کسی اونو صدا نکرد

نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد

حالا تو غربتش ستاره سر نمیزنه

تو لحظه های بی کسیش پرنده پر نمیزنه

با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره

مسافر خسته ی من یه عمره که مسافره

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه روزی میخوام گذر کنم

از کوچه ی دلواپسی

شیشه ی غم رو بشکنم

فرار کنم از بی کسی

میخوام که قلب خسته ام

اسیر این و اون نشه

این دلک شکسته ام

مشکل این و اون نشه

دلم میخواد نظر کنم

به عشق های بیهوس

تا به آسمون برسم

حتی قدر یه نفس

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 8:41 PM توسط wood girl| |

شب در کارنامه ی سیاه زندگیش چیکار کرده که افتخار گرفتن این همه ستاره رو داره !

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 9:12 PM توسط wood girl| |

 

 من به اين فاجعه عادت كردم

كه

برم

خسته بشم

برگردم

پشت بي حوصلگي پنهان شم

بشنوم

چيزي نگم

داغون شم

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:9 AM توسط wood girl| |

زمین دیار غربت است ...

از این دیار خسته ام ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 9:39 PM توسط wood girl| |

من میگم بهم نگاه کن

تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشمات قشنگه

تو میگی دنیا دو رنگه

من میگم چقد تو ماهی

تو میگی اول راهی

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه

من میگم خیلی غریبم

تو میگی نده فریبم

من میگم خوابتو دیدم

تو میگی دیگه بریدم

من میگم هدف وصاله

تو ولی میگی محاله

من میگم یه عمره سوختم

تو میگی قلبمو دوختم

من میگم تنهام میذاری ؟

تو میگی طاقت نداری ؟

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخه حرفات

من میگم اهل بهشتی

تو میگی چه سرنوشتی

من میگم تو بی گناهی

تو میگی چه اشتباهی

من میگم که غرق دردم

تو میگی میخوام بگردم

من میگم چیزی میخواستی ؟

تو میگی تشنمه راستی

من میگم از غم آبه

تو میگی دلم کبابه

من میگم برو کنارش

تو میگی رفت پیش یارش

من میگم با تو چیکار کرد

تو میگی کشت و فرار کرد

من میگم چیزی ذاشته

تو میگی دو خط نوشته

من میگم بخشش سیاهه

تو میگی اون بی گناهه

من میگم رفته که حالا

تو میگی مونده خیالا

من میگم میاد یه روزی

تو میگی داری میسوزی

من میگم رنگت چه زرده

تو میپرسی برمیگرده

من میگم بیاد الهی

تو میگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد

تو میگی تو رئ خبر کرد

من میگم هر کی با ماهش

تو میگی بار گناهش ؟

من میگم تو بی وفایی

تو میگی بریم یه جایی

من میگم دلم اسیره

تو میگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه

تو میگی زندگی گرگه

من میگم عاشق پرندست

تو میگی وعشوق برنده ست

من میگم به روزا شک کن

تو میگی بهم کمک کن

من میگم خدا نگهدار

تو میگی تا چی بخواد یار

من میگم که تا قیامت

برو زیبا به سلامت

پشتت آب نمی ریزم

که نروننت عزیزم

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:47 PM توسط wood girl| |

میخواهم با تو بگویم قصه ی مرگ عشقم را

میخواهم تو بدانی غم شبهایم را

میخوهم که تو بخواهی تن خسته و بیمارم را

میخواهم تو ببوسی لب تبدار مرا

میخواهم که بدانی عشق من رفت ز دستم

بی آنکه بداند من اسر چشمهایش شدم

چشمهایی که در آن اثری از عشق نبود

میخواهم فریاد بزنم

من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:40 PM توسط wood girl| |

وقتی که دیگر نبود به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظار دیدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن تنها زندگی کردن تنها مردن...

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:39 PM توسط wood girl| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی خاموش باش

قرنها نالیدن به کجا انجامید ؟

تو محکومی به زندگی کردن ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:38 PM توسط wood girl| |

بخواهی

 آدمی دیگر میشوم

 انگونه متفاوت که دیگرنشناسی ام

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:27 PM توسط wood girl| |

جیرجیرک به خرس گفت دوست دارم

خرسه میگه الان زمستونه بعدا صحبت میکنیم.خرس خوابید و نمیدونست عمر جیرجیرک فقط سه روزه ....

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 7:31 PM توسط wood girl| |

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 9:44 PM توسط wood girl| |

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها چند دقیقه ای تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی ساها دیر کرده است

در آینه به خود نگاه میکنم

وای عشق او عجب مرا پیر کرده است !

راست گفت که آینه منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است !!

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 9:40 PM توسط wood girl| |

یکی بود...

یکی نبود...

وقتی این یکی بود اون یکی نبود

وقتی اون یکی بود این یکی نبود

مهم نیست که کی کی بود

ولی حیف که هیچ وقت این یکی با اون یکی با هم نبودند ....

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 9:38 PM توسط wood girl| |

ما به هم میخوردیم

فکر کردیم که چه خوب است با هم باشیم

مشکل اغاز شد از ان خودخواهی

و از آن پس دیگر

هی به هم می خوردیم !!!

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 9:37 PM توسط wood girl| |

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید ...

مِن بعد ، عبور ريز عقربه ها را مرور نخواهم کرد ...

وقتی قراری بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست ،

ساعت به چه کار من می آید ؟

می خواهم به ساعت پروانه ها پیر شوم !!!

مثل همین گل سرخ لیوان نشین که پیش از پریروز شدن ِ امروز ، می پژمُرَد ...

دوست دارم که یک شبه ، شصت سال را سپری کنم ...

بعد بیایم و با عصایی در دست ...

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ...

تا تو بیایی !

مرا نشناسي ...

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان ، عبورم دهی ...

حالا می روم که بخوابم ...

خدا را چه دیده ای٬ شاید فردا به هیبت پیرزنی بر خواستم!

تو هم از فردا ٬ دست تمام پیرزنان وامانده در کنار خیابان را بگیر ...

دلواپس نباش ...

آشنایی نخواهم داد !

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم که از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی ...

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 1:30 AM توسط wood girl| |

نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو

چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو

پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام

توی کوره راه چشمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

بهونه من عاشق واسه زنده موندنی

میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش میشد با یه اشاره تو ازاد بشم

با توام که گفته بودی غصه ه ام تموم میشن

پس کجایی که بیای منو بگیری ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 0:51 AM توسط wood girl| |

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 0:51 AM توسط wood girl| |

دیروز باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه ! و اما امروز باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می خورد بر فرش خانه باز میاید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمیدانم نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند که ان کودک که زیر شلاق باران سخت میلرزد کجای ذلتش زیباست ...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 0:40 AM توسط wood girl| |

ز من با طعنه میپرسد امید از تو دلگیر است

نمیدانند که امید از شرم خود سر در گریبان است

و دیگر نمیخواهد به چشم من نگاهی ساده اندازد...

نمیدانند من باید به فردایی بیندیشم

که امروزش چنان غمگین و تاریک است

که از فردای آن نیز بیزارم !!!!

نمیدانند به غم در خواب رفتن ها

به امید نابودی غم ها و ماتم ها

و صبح داستان غم انگیز

دم ها و بازدم ها چه دردی در استخوان دارد

نمیدانند فردا مثل امروز است...

با همان درد و ملامت بار ساعتها

همان خورشید دیروز

ماه امشب را دفن خواهد کرد

و کاغذ های تقویم جواز دفن آن باشد!!!

و به ته مانده های برگهای تقویم نگاهی تلخ می اندازم و با بغض میگویم :

"من از امید دلگیرم"

نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 1:41 AM توسط wood girl| |

Design By : Night Melody